<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0"
  xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
  xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
  xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
  xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#">

  <channel>
    <title>هست ها - Blogs</title>
    <link>http://vabab.pourmohsen.com/</link>
    <description>هست ها</description>
    <dc:language>en-us</dc:language>
    <dc:creator></dc:creator>
    <dc:date>2012-02-04T23:56:44+03:30</dc:date>
    <admin:generatorAgent rdf:resource="" />
    <sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
    <sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
    <sy:updateBase>2000-01-01T12:00+00:00</sy:updateBase>

  <item>
    <title>ويران</title>
    <link>http://vabab.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=106</link>
    <description><![CDATA[<div>يازده سپتامبر ۲۰۰۱</div><div>عقب&zwnj;تر برو</div><div>به زير چرخ&zwnj; تانک&zwnj;ها در خيابان&zwnj;هاي خرمشهر</div><div>بازهم عقب&zwnj;تر</div><div>هيروشيما، اروپاي جنگ دوم جهاني</div><div>به تاريخ سراسر جنگ اين جهان،</div><div>ورق بزن اين همه ويراني&zwnj; را</div><div>تا ببيني که چطور فرو مي&zwnj;ريزم</div>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">106@http://vabab.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>یادداشت‌های یک نی‌نی</dc:subject>
    <dc:date>2012-01-11T12:19:00+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>...</title>
    <link>http://vabab.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=105</link>
    <description><![CDATA[نترس <br />نزدیکتر بیا<br />هیچ ماهی&zwnj;گیری قایقش را به دریای طوفانی نمی&zwnj;اندازد<br />طوفان به ساحل برسد<br />می&zwnj;میرد]]></description>
    <guid isPermaLink="false">105@http://vabab.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>یادداشت‌های یک نی‌نی</dc:subject>
    <dc:date>2011-12-14T23:19:14+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>شب</title>
    <link>http://vabab.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=104</link>
    <description><![CDATA[<div>تنهایم</div><div>مثل زنی فاحشه&nbsp;</div><div>که شب را بی&zwnj;مشتری صبح کند</div>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">104@http://vabab.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>یادداشت‌های یک نی‌نی</dc:subject>
    <dc:date>2011-11-18T20:54:31+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>ستايش</title>
    <link>http://vabab.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=103</link>
    <description><![CDATA[<div align="center">شرمن الکسي<br /></div><br /><span style="color: #0000cc">شرمن الکسي، نويسنده، شاعر و فيلم&zwnj;ساز که در سال ۱۹۶۶ به دنيا آمده است. دو مجموعه داستان کوتاه &laquo;ولگرد تنها و مشت&zwnj;زن تونتو در بهشت&raquo; و &laquo;سيگنال&zwnj;هاي دود&raquo; دو اثر مشهور الکسي هستند که جوايزي را براي او به ارمغان آورده&zwnj;اند. اين نويسنده درحال حاضر در واشنگتن زندگي مي&zwnj;کند. </span><br /><br />ماري ساعت&zwnj;ها منتظر مانده بود. که البته موضوعي عادي بود. هندي بود و حضور در هر مراسم هندي ـ مراسم خاکسپاري، عروسي و کنفرانس&zwnj;هاي پرتشريفات ـ نيازمند صبوري کردن بود. اين آزمون صدا، هندي نبود، اما او آماده بود وقتي صدايش کردند.<br />مرد بريتانيايي پرسيد: &laquo;مي&zwnj;خواهي چه آهنگي بخواني؟&raquo;<br />جواب داد: &laquo;هر دختر دودلي عاشق پستي کلاين است&raquo;<br />&laquo;گوش مي&zwnj;کنيم.&raquo;<br />او توانست تنها يک بيت از آهنگ را بخواند قبل از اينکه مرد متوقفش کند.<br />مرد گفت: &laquo;تو خواننده وحشتناکي هستي. هيچوقت دوباره نخوان.&raquo;<br />دختر مي&zwnj;دانست که اين لحظه در تلويزيون ملي پخش مي&zwnj;شود. او پيش از اين هرگونه تحقير را پذيرفته بود.<br />&laquo;اما دوستانم، معلم&zwnj;هاي صدا و مادر، همه آنها مي&zwnj;گويند که من فوق&zwnj;العاده&zwnj;ام.&raquo;<br />&nbsp;&laquo;دروغ مي&zwnj;گويند.&raquo;<br />ماري تاحالا در عمرش چند بار  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">103@http://vabab.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>داستان</dc:subject>
    <dc:date>2011-08-09T18:29:20+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>رُز</title>
    <link>http://vabab.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=102</link>
    <description><![CDATA[<div align="center">جان بيگينت<br /></div><br /><span style="color: #0000cc">جان بيگينت، داستان&zwnj;نويس و نمايشنامه&zwnj;نويس اهل نيواورلئان آمريکا است که تاکنون از او شش کتاب داستاني منتشر شده است، از جمله رمان &laquo;صدف خوراکي&raquo; که آن را با آثار فاکنر، فلوبر و آُ هنري مقايسه کرده&zwnj;اند، و مجموعه داستانِ &laquo;کارآموز شکنجه&zwnj;گر&raquo;. داستان &laquo;رُز&raquo; او که ترجمه&zwnj;اش در اين&zwnj;جا آمده، در سال ۲۰۰۰، جايزه اُ هنري را برايش به ارمغان آورد. او برنده جايزه داستان مجله هارپرز نيز شده است و نمايش&zwnj;هايش بارها در برادوي به روي صحنه رفته و جوايز متعددي را برايش به ارمغان آورده&zwnj;اند.</span><br /><br />صداي پشت تلفن که جوان به&zwnj;نظر مي&zwnj;رسيد، گفت: &laquo;فکر کنم بايد گفته باشد، دو سال بعد از آدم&zwnj;ربايي بود که همسر شما اولين بار مراجعه کرد. چه سالي بود، ۸۳، ۸۴؟&raquo;<br />&laquo;آدم&zwnj;ربايي؟&raquo;<br />&laquo;آره، درباره&zwnj;اش همه&zwnj;چيز را به من گفت، که چطور سراغ يک کارآگاه خصوصي رفتيد وقتي که پليس پرونده را رها کرد.&raquo;<br />&laquo;منظورت همان عکس است؟&raquo;<br />&laquo;درسته، عکس گذر عمر &raquo;<br />&laquo;آن زمان &zwnj;توانستيد اين کار را انجام دهيد؟&raquo;<br />&laquo;آزاردهنده بود. بايد قانون خودت را بنويسي. اما، آره، الگوريتم آن را بايد داشته باشي مثل جابجايي دندان&zwnj;هاي روي  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">102@http://vabab.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>یادداشت‌های یک نی‌نی</dc:subject>
    <dc:date>2011-05-31T16:16:12+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>تغییر</title>
    <link>http://vabab.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=101</link>
    <description><![CDATA[خوابید<br />بیدار شد<br />هیچ چیز عوض نشد<br />فقط ماهی قرمز توی تنگ<br />مرده بود]]></description>
    <guid isPermaLink="false">101@http://vabab.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>یادداشت‌های یک نی‌نی</dc:subject>
    <dc:date>2011-05-23T08:13:12+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>جسد</title>
    <link>http://vabab.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=100</link>
    <description><![CDATA[آرام<br />وحشی<br />مرگ از پاهایم آغاز می&zwnj;شود<br />ببین چه سردند<br />مثل جسد<br />به اینجا به این حفره بالای معده&zwnj;ام که می&zwnj;رسد<br />می&zwnj;خزد در رگ&zwnj;هایم<br />ببین چه جهنمی&zwnj; ریخته توی پستان&zwnj;هایم<br />داغ مرگ دارد<br />این مُرده]]></description>
    <guid isPermaLink="false">100@http://vabab.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>یادداشت‌های یک نی‌نی</dc:subject>
    <dc:date>2011-05-08T17:43:57+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>ساعت چهار صبح</title>
    <link>http://vabab.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=99</link>
    <description><![CDATA[گوش کن<br />هیچ صدایی نمی&zwnj;آید<br />جز نفس&zwnj;های عمیق تو<br />هق هق&zwnj; گریه<br />و عقربه&zwnj;ها که آرام نمی&zwnj;گیرند]]></description>
    <guid isPermaLink="false">99@http://vabab.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>یادداشت‌های یک نی‌نی</dc:subject>
    <dc:date>2011-05-02T19:57:50+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>داستاني از خوان رولفو</title>
    <link>http://vabab.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=98</link>
    <description><![CDATA[<div align="center">به خاطر اينکه فقيريم<br /></div><br /><span style="color: #000099">خوان رولفو (1918 - 1986)، نويسنده مکزيکي، از مهم ترين نويسندگان آمريکاي لاتين به شمار مي&zwnj;رود. او تنها دو کتاب منتشر کرد: پدرو پارامو(رمان) و دشت سوزان (مجموعه&zwnj;اي از داستان&zwnj;هاي کوتاه).<br />خوان رولفو در شهر آپلکوي مکزيک به دنيا آمد. دوران کودکي او دستخوش خشونت و ناامني بود. او ابتدا پدرش را در يک کشمکش مذهبي از دست داد و سپس مادرش در گذشت.</span><br /><br />اينجا همه&zwnj;چيز بد بود، بدتر شد. هفته گذشته، عمه جاسينتا فوت کرد و روز يکشنبه، بعد از اينکه او را به خاک سپرديم و اندوه مي&zwnj;رفت که محو شود، باران ديوانه&zwnj;واري باريدن گرفت. اين موضوع پدرم را آشفته &zwnj;کرد چون که محصول جو زير نور آفتاب درحال خشک شدن بود. بارش بي&zwnj;مقدمه شروع شد، در امواج بزرگ آب، حتا به ما فرصت نداد که مشتي از آن را برداريم، تنها کاري که از دست همه ما که آن لحظه در خانه بوديم، برمي&zwnj;آمد اين بود که زير آلونک ازدحام کنيم و قطره&zwnj;هاي سرد باران را نگاه کنيم که از آسمان مي&zwnj;باريد و جوي زردرنگي را که تازه برداشت کرده بوديم، مي&zwnj;سوزاند.<br />همين ديروز، تولد دوازده سالگي تاچا، خواهرم، فهميديم گاوي که پدر براي روز مقدس به او داده بود، درون رودخانه افتاده است.<br />رودخانه از سه شب پيش، در  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">98@http://vabab.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>داستان</dc:subject>
    <dc:date>2011-04-26T18:55:05+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>داستاني از جوليو موتزي</title>
    <link>http://vabab.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=97</link>
    <description><![CDATA[<div align="center"><h3>شيشه</h3></div><span style="color: #000099">جوليو موتزي، نويسنده و شاعر ايتاليايي متولد سال ۱۹۶۰ است که نوشتن خلاقه نيز تدريس مي&zwnj;کند. از او تاکنون ۲۱ کتاب منتشر شده. موتزي به خصوص در نوشتن داستان کوتاه مهارت دارد. او در فاصله سال&zwnj;هاي ۱۹۸۹ تا ۲۰۰۹، ويراستار ارشد چند ناشر بزرگ ايتاليا بوده است. &laquo;اين باغ است&raquo;، &laquo;شادي&zwnj;هاي زميني&raquo;، &laquo;شيطان بالفطره&raquo; و &laquo;ارواح و لولاها&raquo; ازجمله مجموعه داستان&zwnj;هايي است که از موتزي منتشر شده است.</span><br /><br />دو سال پيش، يک نفر را از بيرون صدا کرديم تا شيشه هشتي کوچک محصوري را که از بيست سال پيش که به اين خانه آمديم همانجا بود، عوض کند. هشتي روي بالکن کوچکي مشرف به حياط پشتي بنا شده بو. چارچوب فلزي هشتي، پنجره&zwnj;هايي مربع شکل در حدود نيم متر داشت. قاب شيشه به&zwnj;طور طبيعي خاکستري رنگ شده بود، اما گند و کثافت&zwnj;هايي نيز روي ان سفت شده بود. بعضي جاها شکسته شده بود و بعضي جاها ترک خورده بود. جاهايي بود که بايد پيش&zwnj;تر از اين عوض مي&zwnj;شد: قاب&zwnj;هايي که قديمي&zwnj;تر به نظر مي&zwnj;رسيدند، توري&zwnj;هاي سيمي در شيشه خود داشتند. ما هشتي زيباتر و آفتابگيرتري مي&zwnj;خواستيم. بالکن فضاي کوچکي دارد، دو در يک و نيم مترکه فقط براي چند گلدان شمعداني مناسب است و در زمستان  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">97@http://vabab.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>داستان</dc:subject>
    <dc:date>2011-04-18T18:01:51+03:30</dc:date>
  </item>

  </channel>
</rss>
