<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0"
  xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
  xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
  xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
  xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#">

  <channel>
    <title>هست ها - Blogs</title>
    <link>http://vabab.pourmohsen.com/</link>
    <description>هست ها</description>
    <dc:language>en-us</dc:language>
    <dc:creator></dc:creator>
    <dc:date>2010-07-30T21:13:50+03:30</dc:date>
    <admin:generatorAgent rdf:resource="" />
    <sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
    <sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
    <sy:updateBase>2000-01-01T12:00+00:00</sy:updateBase>

  <item>
    <title>هولوکاست</title>
    <link>http://vabab.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=91</link>
    <description><![CDATA[<div>بگذار من این&zwnj;بار انتخاب کنم</div><div>انسانی را که به اردوگاه مرگ نفرستادی</div><div>پناه می&zwnj;برد به آغوش</div><div>می&zwnj;سوزد</div><div>آب می&zwnj;شود روی تنت.</div>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">91@http://vabab.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>یادداشت‌های یک نی‌نی</dc:subject>
    <dc:date>2010-07-06T12:20:51+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>...</title>
    <link>http://vabab.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=90</link>
    <description><![CDATA[<div>باد، پُک می&zwnj;زند به سیگار</div><div>من به رنج</div>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">90@http://vabab.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>یادداشت‌های یک نی‌نی</dc:subject>
    <dc:date>2010-06-27T11:31:10+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>غريبانه</title>
    <link>http://vabab.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=89</link>
    <description><![CDATA[<div><div>غربت،</div><div>نه سه ساعت و نیم اختلاف ساعت بود</div><div>نه اینجا در شهری که پیاده به خانه&zwnj;ات می&zwnj;آیم</div><div>غربت، دلم بود</div><div>در اضطراب سکوت اتاق</div></div>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">89@http://vabab.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>یادداشت‌های یک نی‌نی</dc:subject>
    <dc:date>2010-05-26T00:03:03+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>بیستون</title>
    <link>http://vabab.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=88</link>
    <description><![CDATA[<div>فرهاد کوه&zwnj;کن، نه</div><div>بلدوزرها راه را باز می&zwnj;کنند</div><div>تا من از تو عبور کنم.</div>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">88@http://vabab.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>یادداشت‌های یک نی‌نی</dc:subject>
    <dc:date>2010-05-08T11:52:50+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>خانه سکوت</title>
    <link>http://vabab.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=87</link>
    <description><![CDATA[<div>خانه براي دو نفر چيده شد</div><div>ظرف&zwnj;هاي روي ميز، اتاق خواب</div><div>و کاناپه&zwnj;ي دو نفره&zwnj;ي جلوي تلويزيون</div><div>خداحافظي به وقت صبح</div><div>سلام خسته&zwnj;ي غروب&zwnj;</div><div>وعده&zwnj;ي سبک شام</div><div>و تماشاي سريال روي کاناپه&zwnj;ي جلوي تلويزيون</div><div>در آغوش هم،</div><div>در خانه دو نفر زندگي مي&zwnj;کند</div><div>با هم غذا مي&zwnj;خورند</div><div>کار و تفريح را هماهنگ مي&zwnj;کنند</div><div>با هم به تخت مي&zwnj;روند</div><div>و صبح</div><div>با کابوس&zwnj;هاي شب قبل به خيابان.</div>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">87@http://vabab.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>یادداشت‌های یک نی‌نی</dc:subject>
    <dc:date>2010-05-03T11:05:30+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>يک آويز کوچک</title>
    <link>http://vabab.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=86</link>
    <description><![CDATA[امشب سوار پیکان سفیدی شدم که راننده&zwnj;اش، طناب دار کوچکی را جلوی آینه آویزان کرده بود. سوار ماشینی شدم که پدال گازش کنار فرمان ماشین بود، کمی پایین&zwnj;تر از همان طناب. و من که یک چشمم به طناب بود و چشم دیگرم دنبال پاهای مرد. به انتقام فکر می&zwnj;کرد؟ پاهایش که ظاهر خوبی داشت، آن پدال کنار فرمان چه بود پس؟ طناب همینطوری سر از آنجا درآورده بود؟ خواستم یکجوری سر حرف را باز کنم، نشد...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">86@http://vabab.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>گاه نوشت</dc:subject>
    <dc:date>2010-04-11T23:53:21+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>به‌جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست</title>
    <link>http://vabab.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=85</link>
    <description><![CDATA[نمی&zwnj;دانم از کی، ذره&zwnj;بین گذاشتم روی خودم و تو، گیر &zwnj;دادم به هر چیزی که ثابت کنم دوست داشتنت را، بهانه می&zwnj;آوردم برای ندیدنت که دلم تنگ می&zwnj;شود&zwnj; آیا. دلم تنگ می&zwnj;شد دلیل می&zwnj;آوردم که عادت است دیگر و ترک آن موجب مرض. هوایت را که نمی&zwnj;کردم مثل خوره می&zwnj;افتادم به جانم که دیدی همه این حرف&zwnj;&zwnj;ها بیخود است که بهانه&zwnj;های کوچک خوشبختی جور می&zwnj;کنم برای خودم. به ثانیه نشده، سرم را شیره می&zwnj;مالیدم که اصلاً من گور به گور دلم برای که تنگ می&zwnj;شود، آدم است دیگر دلش تنهایی می&zwnj;خواهد گاهی. دیگران را که بهانه کردم، حتا حوصله&zwnj;ام نکشید به جواب &nbsp;اس&zwnj;ام&zwnj;اسی کوتاه. گفتم اعتماد ندارم، گفتم فلانی و بیساری، گفتم و گفتم و گفتم و هزارجور جواب ردیف کردم برای هر بهانه&zwnj;ای. آنقدر زیرسوال بردم این علاقه لعنتی را که شک افتاد به جانم که عشق کجا بود اصلاً، گفتم هر عشقی فقط و فقط دلیل روانشناسانه دارد و باقی همه مزخرفات محض، تیشه زده بودم به ریشه همه چیز. گشتم دنبال دلایل روانشناسانه خودم، پیدا نشد، نمی&zwnj;خواستم یا نتوانستم؟]]></description>
    <guid isPermaLink="false">85@http://vabab.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>سيخونک‌هاي يک ذهن آشفته</dc:subject>
    <dc:date>2010-03-30T01:33:33+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>بهار آرزو</title>
    <link>http://vabab.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=84</link>
    <description><![CDATA[<div><div><div>به هر زوری بود مامان و بابا و داداش کوچکم را دور هفت&zwnj;سین می&zwnj;کشاندم تا جمع&zwnj;مان جمع شود، نور علی نور بود اگر بقیه فک و فامیل با بچه&zwnj;&zwnj;هاشان وقت سال تحویل سرمی&zwnj;رسیدند. خدا خدا می&zwnj;کردم همه&zwnj;ی شادی بریزد توی خانه&zwnj;مان، شنیده بودم وقت تحویل سال، هر جا و هر حالتی که باشی تا آخرش همانطوری و من نگران دعواهای مامان و بابا یا هر چیز بدی بودم که لحظه&zwnj;ی سرنوشت&zwnj;ساز خوشی را خراب نکند. شنیده بودم ماهی رو به قبله می&zwnj;شود وقت تحویل سال و من آنقدر درگیر آرزوها تا آخرین چیزی که یادم بیفتد ماهی قرمز توی تنگ باشد و لحظه گذشته&zwnj;ی سال تحویل.</div><div>حالا اما به هر دری می&zwnj;زنم که دور و بر هفت&zwnj;سین نباشم. غم دارد وقت نو شدن سال و من از این غم فراری&zwnj;ام. خانه که ساکت می&zwnj;شود و صدای ثانیه&zwnj;شمار که بلندتر، و همه گرفتار آروزهاشان، من پلک نمی&zwnj;زنم، انگشت توی چشمم می&zwnj;کنم که بهانه&zwnj;ای داشته باشم اگر اشکی بریزد روی گونه&zwnj;ام. بازهم آرزو می&zwnj;کنم هنوز هم سبزه را می&zwnj;برم، سال نو را تبریک می&zwnj;&zwnj;گویم و آنقدر با بغضم کلنجار می&zwnj;روم تا در رویی پیدا کنم و خالی&zwnj;اش کنم روی خودم که بهار چه تنازانه همه ما را سرکار گذاشته، وقت آرزو کردن&zwnj;هامان.</div></div></div>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">84@http://vabab.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>نوستالژي</dc:subject>
    <dc:date>2010-03-20T00:45:44+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>...</title>
    <link>http://vabab.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=83</link>
    <description><![CDATA[<div>پدرم شعرها و داستان&zwnj;هایم را خوانده بود، خودم برایش خوانده بودم. روزی که عمو حسن، بت ادبی&zwnj;ام آمده بود خانه&zwnj;مان یواشکی برشان داشته بود و داده بود بخواندشان، غافل ازنگاه&zwnj;های کنجکاو من. عموی دوست داشتنی&zwnj;ام کسی که دلم می&zwnj;خواست ساعت&zwnj;ها بنشیند و به حرف&zwnj;هایم گوش کند که بداند چه بزرگم و باسواد، نیم&zwnj;نگاهی به نوشته&zwnj;ها انداخته بود و گفته بود نگاه &laquo;بچه&zwnj;&zwnj;گانه&raquo; قشنگی دارد، تشویقش کن به نوشتن.</div><div>تمام شده بود، مغزم روی &laquo;بچه&zwnj;گانه&raquo; قفل کرده بود. عمو حسن نازنینم، مرا که به گمانم از همه دوستان و همکلاسی&zwnj;&zwnj;هایم عاقل&zwnj;تر بودم، مرا که کتابخوان&zwnj;ترین دانش&zwnj;آموز کلاس پنجم دبستان بشارت بودم، مرا که روزنامه ایران می&zwnj;خواندم و حرف&zwnj;های پدرم را بلغور می&zwnj;&zwnj;کردم و با نگاهی عاقل اندر سفیه تحویل همکلاسی&zwnj;هایم می&zwnj;دادم، &laquo;بچه&zwnj;ای&raquo; می&zwnj;دید که اگر گهگاهی پای حرف&zwnj;&zwnj;هایش می&zwnj;نشست نه از سر همکلامی که برای تشویقش بود.</div><div>دفتر خاطراتم را پاره کردم، شعرهایم را خط&zwnj;خطی تا چشم احدالناسی به مایه&zwnj; آبروریزی&zwnj;ام نیفتد و دو داستانی که نوشته بودم، روانه سطل آشغال شد. مرا خر فرض کرده بودند و باید ثابت می&zwnj;کردم که نیستم. شعر نگفتم، داستان ننوشتم.</div>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">83@http://vabab.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>یادداشت‌های یک نی‌نی</dc:subject>
    <dc:date>2010-03-18T00:13:44+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>دو شعر از نونو ژوديس</title>
    <link>http://vabab.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=82</link>
    <description><![CDATA[<div><div><div align="center"><u>عشق</u></div><div><br /></div><div>مي گويي شعر عشق را بيان مي&zwnj;کند</div><div>در قالب واژه&zwnj;ها</div><div><br /></div><div>اما چه مي&zwnj;داند</div><div>در کلمات</div><div>و چه مي&zwnj;زيد در آن؟</div><div><br /></div><div>غبار هجاها</div><div>اوزان درهم شکسته</div><div>دستو زبان</div><div>قافيه&zwnj;هاي بيهوده.</div><div><br /></div><div align="center"><u>گفت&zwnj;وگو</u></div><div><br /></div><div>مرد گفت: &laquo;بي&zwnj;نيروي عشق نيز مي&zwnj;توان سخن گفت.&raquo;</div><div>زن پرسيد: &laquo;عشق چيست؟&raquo;</div><div>مرد گفت: &laquo;واژه&zwnj;ها اينک درگير آغاز و پاياني هيچ</div><div>ترکم کرده&zwnj;اند.&raquo;</div><div>اما نتوانست ادامه دهد.</div><div>شانه&zwnj;هاي زن چون تنديسي مرمرين</div><div>با درخشش غروب بر آن.</div><div>مرد گفت: &laquo;خورشيد در شانه&zwnj;هاي تو غروب مي&zwnj;کند.&raquo;</div><div>تنها پاسخ زن پايين کشيدن کرکره&zwnj;ها بود.</div><div>اتاق غرق در تاريکي شد</div><div>سايه آتش را در خود غرق کرد.</div><div>و لحظه&zwnj;&zwnj;اي هر دو در سکوتي فرو رفتند،</div><div>که شب با بال&zwnj;هاي سياه از ميان آن مي&zwnj;گذشت.</div><div><br /></div><div>خلسه بر ويرانه&zwnj;ها ـ برگردان: احمد پوري</div></div></div>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">82@http://vabab.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>شعر</dc:subject>
    <dc:date>2010-02-03T20:58:53+03:30</dc:date>
  </item>

  </channel>
</rss>