<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0"
  xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
  xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
  xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
  xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#">

  <channel>
    <title>هست ها - Blogs</title>
    <link>http://vabab.pourmohsen.com/</link>
    <description>هست ها</description>
    <dc:language>en-us</dc:language>
    <dc:creator></dc:creator>
    <dc:date>2010-09-10T15:05:50+03:30</dc:date>
    <admin:generatorAgent rdf:resource="" />
    <sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
    <sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
    <sy:updateBase>2000-01-01T12:00+00:00</sy:updateBase>

  <item>
    <title>...</title>
    <link>http://vabab.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=81</link>
    <description><![CDATA[<div>آن&zwnj;ها مي&zwnj;خواهند که ما تنها باشيم، آقاي مونترو. چون به ما مي&zwnj;گويند انزوا تنها راه رسيدن به قداست است. فراموش مي&zwnj;کنند که وسوسه در انزوا خيلي قوي&zwnj;تر است.</div><div>آئورا - کارلوس فوئنتس</div>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">81@http://vabab.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>کاغذ رنگي</dc:subject>
    <dc:date>2010-01-13T23:56:00+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>...</title>
    <link>http://vabab.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=64</link>
    <description><![CDATA[<p>در فیلم &laquo;مکالمه&raquo; فرانسیس فورد کاپولا صحنه&zwnj;ای هست که هیچ&zwnj;وقت از یادم نمی&zwnj;رود؛ در این صحنه، زن و مرد جوانی دارند در خیابان قدم می&zwnj;زنند و مرد متوجه می&zwnj;شود که توجه زن به جایی جلب شده است. می&zwnj;رود جلو و می&zwnj;بیند زن خیره شده است به پیرمرد ولگردی که چرک و ژنده و ژولیده و مست و خراب و ویران، روی نیمکتی، روی روزنامه&zwnj;های پراکنده، از حال رفته است. می&zwnj;پرسد به چه چیز این ویرانه، دارد نگاه می&zwnj;کند. زن مدتی مکث می&zwnj;کند و بعد می&zwnj;گوید &laquo;داشتم فکر می&zwnj;کردم که وقتی این به دنیا آمده، چقدر پدر و مادرش خوشحال شده&zwnj;اند.&raquo;</p><p>&laquo;از پیدا و پنهان&raquo; ـ آیدین آغداشلو</p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">64@http://vabab.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>کاغذ رنگي</dc:subject>
    <dc:date>2009-05-04T20:16:38+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>وانهاده</title>
    <link>http://vabab.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=47</link>
    <description><![CDATA[<p>موریس همه&zwnj;ی کلماتی را که سعی می&zwnj;کنم با آن&zwnj;ها احترام را توجیه کنم، نابود کرده، قاعده&zwnj;ای که دیگری و خودم را بر اساس آن داوری می&zwnj;کردم، نفی کرده. هیچ&zwnj;وقت فکر نکرده بودم که به آن اعتراض کنم &zwnj;ـ یعنی به خودم اعتراض کنم. حالا از خودم می&zwnj;پرسم: به چه عنوان زندگی درونی را به زندگی دنیوی، تعمق را به خوشگذرانی&zwnj;ها، فداکاری را به بلندپروازی ترجیح داده&zwnj;ام؟ کاری نداشتم جز این&zwnj;که بر گرد خود خوشبختی بیافرینم. موریس را خوشبخت نکردم و دخترانم هم احساس خوشبختی نمی&zwnj;کنند. خوب؟ دیگر چیزی نمی&zwnj;دانم. نه فقط نمی&zwnj;دانم که هستم، این را هم نمی&zwnj;دانم که چطور باید باشم. سیاه و سفید در هم رفته&zwnj;اند، جهان معجونی است و من دیگر پیرامونی ندارم، چطور می&zwnj;شود بدون ایمان به چیزی یا به خودم زندگی کنم؟</p><p>&laquo;وانهاده&raquo;، سیمون دوبوار<br /></p>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">47@http://vabab.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>کاغذ رنگي</dc:subject>
    <dc:date>2009-01-21T23:03:35+03:30</dc:date>
  </item>

  </channel>
</rss>