<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0"
  xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
  xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
  xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
  xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#">

  <channel>
    <title>هست ها - Blogs</title>
    <link>http://vabab.pourmohsen.com/</link>
    <description>هست ها</description>
    <dc:language>en-us</dc:language>
    <dc:creator></dc:creator>
    <dc:date>2010-09-10T14:48:57+03:30</dc:date>
    <admin:generatorAgent rdf:resource="" />
    <sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
    <sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
    <sy:updateBase>2000-01-01T12:00+00:00</sy:updateBase>

  <item>
    <title>تنها کسي هستم که اعتراف مي‌کنم</title>
    <link>http://vabab.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=25</link>
    <description><![CDATA[<p><a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D9%88_%D8%A7%DA%A9%D9%88">اومبرتو اکو</a> در پنجم ژانويه سال ۱۹۳۲ در شهر الکساندرا در ايتاليا متولد شد. تحصيلات دانشگاهي را در فلسفه و زيبايي&zwnj;شناسي به پايان رساند. از رمان&zwnj;هاي اکو مي&zwnj;توان به &laquo;نام گل سرخ&raquo;، &laquo;آونگ فوکو&raquo;، &laquo;جزيره روز پيشين&raquo;، &laquo;شعله مرموز ملکه لوآنا&raquo; اشاره کرد. مطلب زير ترجمه بخشي از <a href="http://www.theparisreview.org/viewmedia.php/prmMID/5856">گفت و گوي پاريس&zwnj;ريويو </a>با امبرتو اکو است. </p><p><u>آيا جنگ تاثيري روي اين&zwnj;که تصميم بگيريد بنويسيد داشت؟</u></p><p>نه، هيچ تاثير مستقيمي نداشت. نويسندگي را قبل از جنگ و فارغ از جنگ شروع کردم. نوجوان که بودم کتاب&zwnj;هاي کمدي مي&zwnj;نوشتم. چون بيشتر کتاب&zwnj;هاي کمدي و رمان&zwnj;هاي تخيلي را که داستان&zwnj;شان در مالزي و آفريقاي جنوبي مي&zwnj;گذشتند مي&zwnj;خواندم.</p><p>آدم کمال&zwnj;گرايي بودم و مي&zwnj;خواستم نوشته&zwnj;هايم را طوري بنويسم که انگار چاپ شده&zwnj;اند. بنابراين آن&zwnj;ها را با حروف کاپيتال و کاغذهاي کوچک تقلبي با شرح و تصوير و خلاصه مي&zwnj;نوشتم. خيلي خسته&zwnj;کننده بود چون هيچ&zwnj;کدام از نوشته&zwnj;هايم را تمام نکردم. در آن موقع يک نويسنده&zwnj;ي بزرگ با شاهکارهايي ننوشته بودم.</p><p>هر چند بديهي است که وقتي شروع به نوشتن رمان&zwnj;ها  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">25@http://vabab.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>ترجمه</dc:subject>
    <dc:date>2008-09-20T21:24:02+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>بله، سلويا پلات مادرم است</title>
    <link>http://vabab.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=19</link>
    <description><![CDATA[<p align="center"><span style="color: #333333"><strong>گفت و گو با فريدا هيوز، فرزند سيلويا پلات و تد هيوز</strong> </span></p><p align="center"><span style="color: #333333">ترجمه: نينا وباب</span></p><p align="center"><span style="color: #333333" /></p><p align="justify">دنياي شعر اگر سلطنتي بود، مطمئناً فريدا هيوز، پرنسس آن مي&zwnj;شد. او به&zwnj;شخصه شاعر، نويسنده&zwnj;ي کتاب کودک و هنرمند است. هيوز ۴۶ ساله، دختر سيلويا پلات و تد هيوز است. ازدواج پر &zwnj;سر &zwnj;و صداي والدينش، خيانت پدرش، خودکشي مادرش وقتي که فقط سه سال داشت و زندگي فراتر از کار پدر و مادرش (&zwnj;شامل رمان نيمه اتوبيوگرافي &laquo;&zwnj;حباب شيشه&raquo; مادرش) موضوع کتاب&zwnj;ها و فيلم&zwnj;هاي زيادي بوده است.</p><p>حالا هيوز حريم خصوصي&zwnj;اش را درباره&zwnj;ي زندگي خودش و درام خانواده&zwnj;اش در مجموعه شعر تکان&zwnj;دهنده&zwnj;اش، با نام &laquo;۴۵&raquo; شکسته است. کتابي که همه&zwnj;ي مريدان پلات بايد آن را بخوانند. مجموعه شعر (&zwnj;هر شعر براي يک سال از زندگي&zwnj;اش) شجاعتي خلاقانه است، چون هيوز به سر&zwnj;تا&zwnj;سر گذشته&zwnj;ي دردناکش نقب مي&zwnj;زند و تاريخ خانواده&zwnj;اش را واکاوي مي&zwnj;کند. (&zwnj;در ابتداي سال سوم زندگي، هيوز مي&zwnj;نويسد: &laquo;&zwnj;مادرم، سر در اجاق گاز، مرد/ و هنوز هم درون من مرده است/ من يک قوطي خالي بودم/ جايي که هيچ چيز به صدا در&zwnj;نمي&zwnj;آيد.&raquo;)</p><p>علاوه  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">19@http://vabab.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>ترجمه</dc:subject>
    <dc:date>2008-07-06T22:47:44+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>روياها، يک مشت حرفِ مفتند</title>
    <link>http://vabab.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=15</link>
    <description><![CDATA[<p align="center">گفت&zwnj;و&zwnj;گوي شبکه تلويزيوني PBS با دوريس لسينگ<br /></p><p align="center">&nbsp;</p><p><u>آيا هيچ&zwnj;وقت از نوشتن دست كشيده&zwnj;ايد؟<br /></u>نه، من به نوشتن معتادم و عميقاً باور دارم كه روانم كاملاً وابسته به آن است. شوخي نمي&zwnj;كنم، روانم وابسته است. چون هر&zwnj;وقت كه كتابي را تمام مي&zwnj;كنم آزادي فوق&zwnj;العاده&zwnj;اي به من دست مي&zwnj;دهد. خب، کتاب تمام شده و در بسته&zwnj;اي براي ناشر فرستاده مي&zwnj;شود.<br />من هيچ كاري ندارم. هيچ چيز، فقط مي&zwnj;توانم بيكار بنشينم، اما ناگهان اين حس وحشتناك كه دارم زندگي&zwnj;ام را هدر مي&zwnj;دهم شروع مي&zwnj;شود. آدم بي&zwnj;فايده&zwnj;اي هستم، اصلاً خوب نيستم. حقيقت اين است كه دارم مثل بچه&zwnj;گربه&zwnj;اي كوچك، روزم را با ول گشتن پر مي&zwnj;كنم. به هر جايي سرك مي&zwnj;كشم تا كاري انجام دهم. ولي هنوز چيزي ننوشته&zwnj;ام پس روز بي&zwnj;فايده&zwnj;اي است و اصلاً خوب نبوده&zwnj;ام، چطور اين رفتار احمقانه را توجيه مي&zwnj;كنيد؟</p><p><u>از وقتي تصميم گرفتيد با احتمال موفقيت يا شكست نويسنده شويد آيا لحظه&zwnj;اي كه با شادي فرياد بزنيد يافتم يافتم وجود داشته؟</u><br />خب، من تمام دوران كودكي&zwnj;ام مشغول نوشتن بودم و ۱۷ ساله بودم كه دو رمان نوشتم كه البته افتضاح بودند. آنها را دور ريختم و اصلاً متاسف نيستم. بنابراين نوشتم يعني بايد  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">15@http://vabab.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>ترجمه</dc:subject>
    <dc:date>2008-05-30T21:37:14+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>نويسندگان به روايت گاردين</title>
    <link>http://vabab.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=6</link>
    <description><![CDATA[<p>&nbsp;<img height="320" alt=" " src="http://english.csuci.edu/people/images/authors.jpg" width="560" align="top" border="0" /></p><p>روزنامه&zwnj;ي گاردين بخشي به&zwnj;نام نویسندگان دارد که توضيحات کوتاهي از هر نويسنده ميدهد، از هرکدام از نویسنده&zwnj;ها هم جمله&zwnj;اي بالاي صفحه&zwnj;اش مي&zwnj;&zwnj;گذارد. اين متن گزيده&zwnj;اي از جمله&zwnj;هاست.</p><p>ایتالو کالوینو (۱۹۲۳-۱۹۸۵) : هر&zwnj;چیزی می&zwnj;تواند تغییر کند بجز زبانی که با ما&zwnj;ست<br />تونی موریسون (۱۹۳۱) : ما می&zwnj;میریم، شاید مرگ معنای زندگی باشد. اما ما می&zwnj;نویسیم و شاید این اندازه&zwnj;ی زندگی&zwnj;مان باشد.<br />دن دلیللو (۱۹۳۶) : می&zwnj;نویسم تا بفهمم چقدر می&zwnj;دانم. نوشتن برای من تفکر عمیق است. <br />گوستاو فلوبر (۱۸۲۱-۱۸۸۰) : نباید فکر کنید همه&zwnj;چیز احساس است. هنر بدون فرم هیچ است.<br />فرانس کافکا (۱۸۸۳-۱۹۲۴) : برای نوشتن نیاز به انزوا دارم؛ نه مثل یک تارک دنیا ـ&zwnj;&zwnj;آن کافی نیست&zwnj;ـ مثل یک آدم مرده.<br />میلان کوندرا (۱۹۲۹) : کسی که کتاب می&zwnj;نویسد همه&zwnj;چیز (جهانی بی&zwnj;همتا برای خود ودیگران) یا هیچ است. تا&zwnj;حالا به کسی همه&zwnj;چیز داده نشده،هرکدام از ما که می&zwnj;نویسیم هیچیم. <br />دوریس لسینگ (۱۹۱۹) : به&zwnj;باور من، چون طرح داستان در مغز ماست، آن را ارزش&zwnj;گذاری می&zwnj;کنیم. مغز ما دائماً برای قصه&zwnj;گویی آماده می&zwnj;شود.<br />آرتور میلر  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">6@http://vabab.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>ترجمه</dc:subject>
    <dc:date>2008-02-29T21:48:24+03:30</dc:date>
  </item>

  </channel>
</rss>