<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0"
  xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
  xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
  xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
  xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#">

  <channel>
    <title>هست ها - Blogs</title>
    <link>http://vabab.pourmohsen.com/</link>
    <description>هست ها</description>
    <dc:language>en-us</dc:language>
    <dc:creator></dc:creator>
    <dc:date>2010-09-10T14:48:25+03:30</dc:date>
    <admin:generatorAgent rdf:resource="" />
    <sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
    <sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
    <sy:updateBase>2000-01-01T12:00+00:00</sy:updateBase>

  <item>
    <title>بهار آرزو</title>
    <link>http://vabab.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=84</link>
    <description><![CDATA[<div><div><div>به هر زوری بود مامان و بابا و داداش کوچکم را دور هفت&zwnj;سین می&zwnj;کشاندم تا جمع&zwnj;مان جمع شود، نور علی نور بود اگر بقیه فک و فامیل با بچه&zwnj;&zwnj;هاشان وقت سال تحویل سرمی&zwnj;رسیدند. خدا خدا می&zwnj;کردم همه&zwnj;ی شادی بریزد توی خانه&zwnj;مان، شنیده بودم وقت تحویل سال، هر جا و هر حالتی که باشی تا آخرش همانطوری و من نگران دعواهای مامان و بابا یا هر چیز بدی بودم که لحظه&zwnj;ی سرنوشت&zwnj;ساز خوشی را خراب نکند. شنیده بودم ماهی رو به قبله می&zwnj;شود وقت تحویل سال و من آنقدر درگیر آرزوها تا آخرین چیزی که یادم بیفتد ماهی قرمز توی تنگ باشد و لحظه گذشته&zwnj;ی سال تحویل.</div><div>حالا اما به هر دری می&zwnj;زنم که دور و بر هفت&zwnj;سین نباشم. غم دارد وقت نو شدن سال و من از این غم فراری&zwnj;ام. خانه که ساکت می&zwnj;شود و صدای ثانیه&zwnj;شمار که بلندتر، و همه گرفتار آروزهاشان، من پلک نمی&zwnj;زنم، انگشت توی چشمم می&zwnj;کنم که بهانه&zwnj;ای داشته باشم اگر اشکی بریزد روی گونه&zwnj;ام. بازهم آرزو می&zwnj;کنم هنوز هم سبزه را می&zwnj;برم، سال نو را تبریک می&zwnj;&zwnj;گویم و آنقدر با بغضم کلنجار می&zwnj;روم تا در رویی پیدا کنم و خالی&zwnj;اش کنم روی خودم که بهار چه تنازانه همه ما را سرکار گذاشته، وقت آرزو کردن&zwnj;هامان.</div></div></div>]]></description>
    <guid isPermaLink="false">84@http://vabab.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>نوستالژي</dc:subject>
    <dc:date>2010-03-20T00:45:44+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>دل‌تنگي</title>
    <link>http://vabab.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=45</link>
    <description><![CDATA[ببینی&zwnj;اش و به روی خودت نیاوری. یک عالمه خاطره بریزد جلوی چشمانت و رویت را برگردانی تا مثلاً فراموششان کنی، راهت را کج کنی و مثلاً بروی. خوابش را ببینی، گریه کنی، از چشم&zwnj;هایش فرار کنی، کابوس حضورش را ببینی اما دلت برای آغوشش تنگ شود. دلت هوای پیاده&zwnj;روی کند اما یادش بیفتی و از خیر قدم زدن بگذری. با او بخندی، با او گریه کنی، ولی نخواهی ببینی&zwnj;اش. یادت بیفتد پارسال همین روزها بود که دیدی نمی&zwnj;توانی، که باید همین جا تمامش کنی و یک سال گذشت.<br />همه&zwnj;ی این&zwnj;ها یعنی بدجوری دل&zwnj;تنگم.]]></description>
    <guid isPermaLink="false">45@http://vabab.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>نوستالژي</dc:subject>
    <dc:date>2009-01-11T22:33:11+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>مهاجران</title>
    <link>http://vabab.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=43</link>
    <description><![CDATA[چقدر اين آهنگ آشناست؟ يک&zwnj;بند از خودم مي&zwnj;پرسيدم و يادم نمي&zwnj;آمد، خواب نبودم، بيدار هم، انگار عالم ديگري بود و من دختر کوچولويي شده بودم که جلوي تلويزيون نشسته بود و کارتون مي&zwnj;ديد، واي چه حس عجيبي. زير بار رنجي سبک شده بودم که ناآشنا بود. بيدار شده بودم با صداي آهنگي از روزگار کودکي. خودش بود لوسيمه، تلويزيون داشت لوسيمه را نشان مي&zwnj;داد.]]></description>
    <guid isPermaLink="false">43@http://vabab.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>نوستالژي</dc:subject>
    <dc:date>2009-01-02T20:30:24+03:30</dc:date>
  </item>

  </channel>
</rss>